با موی سپید طرح مش می خواند
با حنجره ای که خش و خش می خواند
این مرد بلند قامت چاقالو
سرکار خانم ! واسه دلش می خواند ...!
***
انبوهی ریش از رخش منجلی است
از شورشیان فرقه ی جنگلی است
محمود من این ایاز شیرین حرکات
تمثال مبارک قجر فتحعلی است !
***
وسط کله طاس چون بیضه
شق و برنده راست چون نیزه
این که شد وصف ...بی خیالش عمو
طرف استاد ناصر{ ...}؟؟؟
***
شکر ناب صرف پشمک شد
شیر بیشه شکار لکلک شد
قسمت صورت ۳ تیغ تو هم
ریش و پشم و عصا و عینک شد !
برادر را برادر می شناسد
زنان را جمله خواهر می شناسد
پس از عمری زد و خورد دل انگیز
پدر را دست مادر می شناسد !
***
سوار اسب و قاطر زار و خسته
ز غر غر های مادر دل خجسته!
در زحمت به روی خلق بسته !
پدر یعنی دو دست پینه بسته ...
با برنج ...
"ای خرم از فروغ رخت" قیمه یا برنج
افتاده ایم در به درت کیمیا برنج
رفتند پر کشان به عدم پا برهنه باز
مرغ از دری و گوشت ز دروازه ...تا برنج
سیلی نقد کیسه ی هندی ز دست رفت
حلوای نسیه کو ببرم ...بی نوا برنج
اشتر کجا برابر مرد است در قصاص
جایی که هست جان مرا خون بها برنج
دست دعای دیگ سحر شکوه می نمود
یارب کجاست غلغله ی لوبیا برنج !
***
شالی ز شرم پاچه ی خیسش حرام شد
این سینمای" پرفشنل "بی کلام شد
یک کیسه ریخت توی خیابان هزار دست ...
چون مرغ دانه دانه بچیدند آنچه هست ...
"ای برتر از خیال و غیاث و گمان" و حیف ...
باتو چه حالها که نبردیم با تو کیف ...
خوان بود و ما و روی سپید و مش سرت
مرغی و گوجه ای و قدت ناز پیکرت
سیمین ساقهای تو در روغن اوفتاد
چشم حسود بود که بر خرمن اوفتاد
حالا تمام سفره بیابانکی شده
در رفته فیض حوصلمان عینکی شده
حالا برنج هندی دردانه نوشمان
این تحفگان رندی بیگانه نوشمان !
از این به بعد قوت زبان بسته می خوریم
آن هم نشد سه وعده غذا" هسته "می خوریم !
***
زرد است روی شالی رشتی هلا برنج
مانده است کار خلق خدا با خدا برنج ...!


