کتاب " هزل تعلیم است " که نگاهی به طنز آمیخته به هزل در آثار سه شاعر بزرگ ایران مولانا - مولانا عبید زاکانی و مولانا ایرج میرزاست ! و قبل از تعطیلی سایت ادیبان در کتابخانه الکترونیکی آن منتشر شده و در کتابخانه های دیگر لینک داده شده بود ـ و صد البته به صورت مقالات مجزا با اندک تصرف و تخلیص در نشریات منتشر شده بود - به صورت فایل پی دی اف در اختیار دوستان قرار می دهم :
طنز و طرح و کاریکاتور از وحید ضیائی
چهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387
کتاب هزل تعلیم است
چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387
طناب رخت تو ...
ای بر طناب رخت تو صد من تلو تلو
ای من ملافه گردم(1) و رویم شوی ولو
با تو چه حاجت است به صد وعده چرب و نرم
خال و خط خراب تو ما را چلو پلو
در این هوای گرم عرق کرده ای دلم
ای کاش توپ بودم و بازی واتر پلو(2)
" حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت "(3)
این حافظ است می پرد اینجا بدو بدو
او نیز تیپ کرده خفن ریش فلفلی
از توی شعر میکشه سر هی عقب جلو
ای من فدای مانتوی صد چاک توری ات
ای شوله(4) ای ماتوشکه(5) هاواریو هلو هلو(6)
دیزی که باز شد چه حیا ماند گربه را
در خانه گوشت نیست خیابان میو میو(7)
جانم فدای عمر تو باشد که می روی
سی ال اویی(8) ز پیشت و از پشت سر دوو(9)
پیچانده ای به دور سرت شال مال ما
" غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو "(10)
این نسل نو که حاصل پیچاندن شماست
گنجشک را به جای قناری کند یلو !(11)
ای وای پیچ پیچ شد این شعر عنقریب
ما و طناب رخت تو و هی تلو تلو !
1- استعاره از کفن هم بگیرید گرفته اید !
2- همان بازی معروف فوتبال داخل استخر
3- مصرع حافظ
4- در گیلکی به جنس ناب اطلاق شود !
5- در زبان ترکی عروسک معنی گردد !
6- چطوری تو ؟ ...سلام !
7- صدای گربه با کشیدن میوی دوم گربه ی خیابانی !
8- از اتومبیل های از ما بهتران !
9- ایضا !
10- باز حافظ !
11- رنگ زرد فرنگی
یکشنبه 24 شهریور ماه سال 1387
قصه شاهی ...
شانه بر زلف سیاهت زده ای به به به
دست بر منظره ای جان زده ای به به به
آفتاب از کدام طرف سر زده که
به من بی سرو پا سر زده ای به به به
از اشعار منسوب به ناصرالدین شاه
قصه شاهی که می خواست هنرمند باشد.
« قصه استبداد ادبی و بی ادبی شاهی که خیال می کرد هنرمند است و شعرها ساخت و بر در شهر آویخت و نعل بندی آنرا پایین کشید که هنر به صنعت است و نعل زنی هنری افضل تر پس رای زنی شاه با وزیر سخنور نوشتن منسور دیگری و حکم دیگر دادن و قصه سرزمین همسایه و هوچیگری به روش شلتاق اسبانه و دیگر قضایا»
شاهی که خیلی دوست داشت هنرمند صدایش بزنند تصمیم گرفت یک اثر هنری بزرگ – حداقل اندازه طویله ای سلطانی – البته به نظرش- درست کند پس دستور داد تا وزیر سخنورش که مثل همه صدر اعظم ها آدم را یاد خوابگزار اعظم سلطان و شبان می اندازد شاعری بدبخت را که بختیارش نبود صدا بزنند و شعری که سلطان به عنوان اولین اثر ادبی سروده بود برایش بخوانند. شاهی که خیلی خیال ها می کرد یک قصیده بزرگ ساخته بود با ردیف « کف نکنیم» و وقتی دو ساعت و بیست و پنج دقیقه به قرائت اثر عالی اش پرداخت و سخنور اعظم و دیگر بادمجان دور قاب چین هایش حسابی به به و چه چه گفتند رو به شاعر کرده گفت: خوب! جوانک شاعر- به استحضار عالی می رساند شاعر ما حدود چهل سالی داشت اما از آنجا که شاه خیلی جوانتر بود پیر خطاب شد- شعرمان چطور بود؟ قضیّه اصلی آنطور که فکر می کنید نشد جواب شاعر ما گفت: جناب سلطان؛ شاهی به بزرگواری شما نیست. این قصیده آنقدر زیبا است که می شود چسباند به دروازه شهر از در زندان شمالی گرفته تا در استنتاق جنوبی و همه وقت رفتن و آمدن این شعر را حفظ کنند.
همانطور شد. دو نسخه طلا کوب شده در تیراژ چند هزار جلدی منتشر شد و مردم از صبح تا شب ردیف کف نکنیم را می خواندند. هر صبح مردم قبل از رفتن به سر چالیز یا زنان قبل از کندن پوست سیب زمینی شعر شاهی را می خواندند و بقیه در باریان هم شعرهایی در استقبال شعر شاهی با ردیف های:
( کف بیاریم همه) – ( کفگیر ترانیم )- ( کف دست مو ندارد) – می سرودند و همزمان نقل مجالس دراویش قهوه خانه نشین می شد. قصّه این شعر به شهر های دورتر رسید و از قضا پادشاه کشور همسایه برای اینکه از این شاه قدر قدرت کم نیاورد به طویله شاهی رفته چون شنیده بود که در آن محل خلوت شاعران طبیعی تر حاصل می شود- چند روزی بود تا شعری آماده کرد با ردیف: ( فک نرنیم ). و برای چشم و هم چشمی دستور داد تا این شعر را نقش سکه های آن سرزمین بکنند و اگر هر کسی که از دروازه شهر بیرون رفته و داخل آمده این شعر را حفظ نباشد هزار ضربه سم اسب ( شلتاق اسبانه ) نوش جان فرماید.
حالا بشنوید از مخالفان شاهی که دوست داشت هنرمند صدایش بزنند. یکی از دشمنان قسم خورده اش. نعل زنی بود که در راسته ی حلوا فروشان آهنگری می کرد. از آنجا که این آهنگر خیلی می خواند می دانست که هنرمندی به شعر گفتن هم اگر باشد نعل زنی هنری والاتر است دلیل هم داشت:
اوّلن: شعر آخرش شعر بود ولی نعل زنی آخرش صنعت محسوب می شد.
بعدی: شعر را حفظ می کردند، نعل را برای حفظ کردن به کار می بردند.
بعدی: شعر آدم را سیر نمی کرد نعل زنی بعد از یک دل سیر علف خوردن بود.
بعدی: شعر فقط مال درباری ها بود نعل زنی را رعیت جماعت هم بلد بودند.
بعدی: شعر را می شد در طی نعل زنی با صدای خوش خواند، اما نعل زنی را که نمی شد!
بعدی: شعر شهریاری را همه می فهمیدند امّا به درد کسی نمی خورد. نعل زنی را هم همه حس می کردند هم به درد شان می خورد.
خلاصه آهنگر رفت دم دروازه شمالی که زندان شهر هم آنجا بود و دست برد شعر شاهی را کشید پائین و یک چوب هم در آن کرد به این هوا و راه افتاد به طرف کاخ بزرگ شاهی. در حالی که فریاد می زند:
نعل بندیم و شعر کف نکنیم
کف زنی بهتر است نعل زنی؟
شاهی که خیال می کرد خیلی هنرمند است همراه وزیر سخنورش که می دید پایه های کاخ دارد از هوچیگری این نعل زن می لرزند بلافاصله به دستور شاهی منشور تهیه کرد و به جای شعر دروازه ای در محل آن نصب شد: آهنگر از همان جا شد رئیس طویله شاهی منشور اینطوری نوشته شده بود:
از آنجا که خیال کرده بودند که فقط شعر گفتن هنرمندی است اما خیال کردیم نعل بندی هم بسیار هنر است فلذا از این به بعد منشور شهر ما به این طریق خواهد بود که افتخار کنیم بسیار:
1- مردم همه حق دارند علاوه بر حفظ شعرهای منشوری شعر هم بگویند و آنرا در هر جایی از خانه شان که می خواهند بیاویزند.
2- خواندن شعر همراه با نعل زنی مسابقه ای خواهد بود که هر ساله به بهترین نعل زنان شاعر جایزه ای عطا خواهد شد- جایزه ی نعل طلایی، جایزه نعل نگاران – جایزه ....
3- از آنجا که نعل بندی یک صنعت و هنر دستی و شاعری یک هنر ذهنی است از این به بعد برای پیوند این دو قلم ها به اشکال نعل، میخ طویله، زنجیر- و کاغذها فقط کاهی خواهد شد.
4- نام عموم طاق نصرت ها به طاق نعل تغییر یافته در جهت حفظ درجه شهریاری تاج و چکمه ای به شکل نعل از انواع و اقسام سنگ های قیمتی ساخته شده به عنوان پشتوانه ی سّکه شهر یاری در سرو پای شاهی نصب می گردد.
5- شعر دروازه ای اصلی شهر از ردیف ( کف نکنیم) به ( نعل کف نکنیم ) تفسیر و تصحیح می یابد.
6- وقس علی هذا.....
امّا در حاشیه از آنجا که نعل در سرزمینهای همسایه نماد خوشوقتی و نیک روزی هم بود پادشاه کشور همسایه از این عمل استقبال کرده این حرکت آهنگر موجب تفاهم و دوستی بین نعل زنان و شاعران دو سرزمین دوست و همسایه گشت.
از طرفی شاهی که خیالش به یقین تبدیل شده حالا کاخ و موزه ای هم برایش درست کرده بودند و هر روز همه مردم شعر او را با ردیف (نعل کف نکنیم) می خواندند و وزیران سخنورش حماسه ها در وصفش می سرودند در فکر هنر سومی افتاده بود تحت عنوان آواز خوانی....
اما شعر شاهی که دوست داشت و هنرمند صدایش می زنند:
یکشنبه 24 شهریور ماه سال 1387
به قلم آددین میرزا و بنده
روایت اول :
امام قلی میرزا که به روایت اردبیل در گذر گاه تاریخ در قائله ی دمکراتها به طرز فجیعی کشته شد – و به حکایت پدران پاهایش را اره کردند تا زجر کشش بکنند نوه ی فرزندی از ساسله ای بود که راقم این سطور قصد دارد تا با کنکاشی در داشته ها و دانسته ها و بوده ها نقبی از اکنون تا سالهایی بزند که نگین تاج و تخت پدری بر کج کلاه ناصری عالمی را به کج مداری عالم به سخره می گرفت و آنچه از آن روزگاران به یادگار مانده حاشا و کلا که آن سبیل از بنلاگوش در رفته ی ارباب صاحب قران یا فرزند پیر دولت خموش و محجوب وی نباشد که با قلمی از جنس همینی که می نویسیم در ذهن تاریخی مشروطه را ممهور ضل اللهی کرد و جشن رستگاری را به ماتم پاییزستان سلطنت سپرد ...
اکنون در حرمسرای سلطانی هستیم جایی که پیر زنان آب رو دار پار و پسین به نام ناماواز های پدرانی دل خوش کرده اند که به مناسبت یا بی حکم و قراری حسن و حس ملوکانه بر تصاحب انها جاری شد و از خاطر خاطر نواز پدران آزمند شان نوای یک شبه ی حزینستان حرم در نام و عنوان و لقب همایونی گم شد و از صدگان آرزوی ولایتعهدی نوظهوری پی نوظهوری تن به آغوش ناصرالدین نهاد .در امام زاده ای شیوه ی مسلمانی بر او جاری گشت و اینچنین شد که بارگاه ایران را جز ولایت مداری این فرزندان بخت کسی را قسمت نشد .
از میان این روزی – سوگلی ها در شر و شور فرنگستان رفتن ذهن ایرانی حضرت شاهی بود که سفیر کبیر روس هدیه ای پارسی – روسی به حضور شمشیر و ردای بلند ناصر الدین تقدیم کرد که در بازگشت پس از تشرف به آیین شریف افتخار آنرا داشت تا کاترین قدیم زینت النساء تو در توی قصر او شود و از همان آغاز چشم زخم متعدیان حرمی برا و فرود آید .خصوصن که ماجرای گریبایدف در ضمیر این روز ها خوابیده بود و دشمن دیرین را در چمباتمه ی قلب جا دادن از نیش و ریشخند زنهای یک و چند روزه دور نمی ماند .
تا اتفاق اعظم افتاد و نه ماه نشد که متشرفان عقد و نقد و موت ردا پوش درباری نام این مولود را عبد الحسین گذاشتند .شهنشاهزاده عبد الحسین میرزا که نام مهر این فلک زاده ی نار دانه صاحب قرانی شد و جز جبروت بروت پدر از قامت بلند تر و چشمانی روشن تر حجب و حیا و مهر مادری را به ارث برد .زینت النسا ء خار چشم حرم سرا بود و فرزند سیلی نقد برادران کهتر و مهتر را به حسن نظر و تبسم صورت می نواخت تا اجنبی زاده ننامند و آن شود که مقام ناصری او را که در عنفوان جوانی چون خلف پدری اش در شور شمشیر و بستر و تدبیر می زیست به جانب آذر بایجان روانه کردبا لقبی در خور مقامی که در قلب پدر داشت :ضیاءالدوله . تا نزد مظفر الدین که محبوب و مظلوم این قوم راست قامت بود نایب و حکمران ولایتی از آن باشد اگر دست روزگار می گذاشت که گلوله ی کین فقر در سرزمین نه چندان مادری کاخ و حرم و تربت و تبار را سیه پوش کرد و خبر که رسید دستان لرزان برادر ناتنی کوچک تکان شانه های شاهزاده ی پیر را آرام کرد و در همان خاک سپاری تاریخی در حرم شاه عبد العظیم بود که دیدگان عبد الحسین را خان زاده ای از اشراف تهران به پرده دری نقاب دختر باعث شد و عبد الحسین فروغ مهر مادر دق مرگ شده در حرم شاهی را در لطافت و ظریف کاری ایزد تعالی بر پیکری پیچیده در سیاه بخت نوی والیگری و سپیدی رخسار ذات پاکش به نظاره نشست و آنی حقه روزگار بر مدار او چرخیدن گرفت .نامش فخر النساء بود با اندامی باریک و چشمانی کشیده ...
روایت دوم
با اعتکاف به حق بدو در رقم سابقه ای از خاندانی می نمایم که به آبا و اجداد بسیار حضور به حیات یافته اند که این به ثبت و ضبط ،چه در مکتوبات و مرقومات اجنبی جماعت با تظاهری از بی جانبی و چه در رای گیری و طرف مداری چاپلوسان هم وطن در هنگامی و شرایطی از اقتضای زمانی و مکانی که ایجاب به خیر و کسب سمک از آب گل آلود بود، زبان و طبع به تملق می گشودند و در شرایطی معکوس، به ذم و انکار !
آنچه اینجانب قصد در نسخت و طبع خاطرات و مخاطراتی از این خاندان که ذکر آن گذشت، جسته ام ،نه در مدح و ذم بلکم راهگشایی است مر مخاطبین فعلی و مستقبل را که با مطالعت این نسخت هرچند اندک مایه ،پی به حضور و وجود خاندانی مهجور از طایفه ی معروف قجری برند .قبل از غوص در مبحث ذکر این نکته مخل لطف نخواهد بود که بنده حقیر نه مورخم و نه علمی از معلومات این مقول به ارث برده ام ، فقط شاهد و سمیع نقل اقوال منقول از اعضای باقی این خاندان بوده ام که از این حیث ترغیب به استنساخی از این نوع شده ام که در این قسم نوشتار به علی السویه تاریخ مستند و منقول را توامان وارد بر مقال نموده ام تا حدی از اقل را بر استدلال و استناد قائل شوم.
کتابت این مطبعه را با فهرستی از عناوین خواهم آغازید تا تسلسل موضوعات مطروحه مر مخاطبین را ادراکی ملموس و مقبول یابد.
باب نخست:محبوبه ناصر الدین شاه
بی سنه و ازمنه در جدایش از نمود تقاید به زمان مستند(!) آغاز قال می کنم ،صرف به این خاطر که زمان ،گاه با تمام دلالت ها و استنادات باز در نقش رویدادی متوصل به کذب، مکذوب می شود .پس همین کفایت خواهد کرد که در ازمنه ای نه چندان دور ناصر الدین شاهی بوده حکمران قلمرویی ،که اکنون راقم این سطور و باقی و پسمانده ی خاندانش به هر شکل درقلمرو مذکور ساکن هستند.و طبق رسم مالوف بی اینکه عشقی بر معاشقه ای بتوان منظور داشت بر ایشان جهت فرض مولد تشکیل زندگی ،ایشان تجدید در مکرر فراش جسته اند و با زنی که شاید سابقه ای به اشرافیت داشته یا منصوب بدان بوده ؛ همجواری یافته که این با موقعیتی که شاه جوان داشته بعید به نظر نخواهد رسید. چه شاید اصلن هیچگاه به تبصر و آنچه امروزه روز تعبیر به عشق می شود ،مقروب نشده باشد.
آنچه راقم این سطور به محبوبه متوصل شده شاید همان نامی است که این زن داشته- به روایت شازده خانم عمه بزرگ طایفه - به عنوان، یا شاید هم حبی از باب مقاربت مر شاه را خوش آمده که اندک زمانی را لقب به محبوبه براین زن نهاده و قس علی هذا...
باب ثانی:تولد و رشد عبدالحسین میرزا:
اختصار سخن اینکه بعد از همسر گزینی و در شبی که باز راقم به شب یا روز بودن هم اطمینان ندارد وصرف مالفت معروف، حکم به شب بودن می نماید ،ماحصلی از طفلی دگر بر شاه عاید آمد که نامش بر ما ثابت استقرایی یافته و این بسته به مستندات ،منقولات و اسناد مصور از ایشان است که در دسترس اینجانب قرار گرفته واینگونه، شد عبد الحسین که چون ترکه ای بود از شاه ملت به ترکه ای از میرزا هم نا خواسته ملقب شد و شد عبد الحسین میرزای قاجار!.مراحل رشد بالندگی عبد الحسین در دربار و حرمسرای شاهی سپری گشت و از تربیت و رسم آداب هم نسیبی از اجانب تازه به دوران رسیده جا خوش کرده وحاضر در دربار شاهی به جهت تربیت خاندان شاهی، برد؛که خود را در ادب منسوب به اشراف دولت فخیمه ! می کردند.که چه بسا که سابقه ای از تاریخ بربریتشان را هم به دست ذهنی از یاد برنده سپرده بودند.ولی میرزای جوان انگار به آداب دیکته شده از ندیمان دربار پابندی نداشت و هچون پدر می خواست، سیر در فرنگستان کند و به عینه از یافته ها کسب به مدروک شود و انتزاعات انشاء شده از دگران را بی استدلال عینی تقابل و تمایلی به ادراک نبود. ولی هچون پدر، امکان ارجاع مکرر به بلاد فرنگ را نداشت و بالاجبار به حرمسرای شاهی قناعت می نمود ولی
دریغ که حرمسرا به دلیل مسافرتهای جدید و مکرر شاه،پا به سن کهولت نهاده بودند و در حرمسرا تجدیدی از معشوقه ها و محبوبه ها ی شاه ایجاد نمی شدو این شد که ادامه حیات با عجوزگان درباری مر عبد الحسین صعب آمدو بنا را به ناسازگاری رفتاری نهاد.این شد که شاه بالاجبار او را منسوب به ولایت عهدی خود در بخشی از بلاد آذربایجان و نقطه ای حوالی این بلاد - اردبیل و سراب و میانه و ...- گمارد.
باب ثالث:والی پدر در ولایتی از حکمرانی:
حکومت در شهر مر شاهزاده ی جوان، صفحه ای بود آغازین از سرنوشتی نامعلوم که اکنون علم بر آن ما را معلوم شده ولی شاهزاده در آن هنگام به این مهم لا ادرک بود.حکمرانی شاهزاده جوان چون هر حکمران دیگر و مالوف از این آب و خاک ،به استبداد و تکبر مجموع شد چنانکه چون اجداد قجری به عیش و طیش گذر زندگی بر گزید.و شد خلفی از باب اجدادی اینگونه!
راقم این سطور قید کلمات و جملات را در افعال شاهزاده جوان به چگونه بودن و چه کردن در محدوده حکمرانی و در زمان حاکی، نخواهم نهاد چون مر مخاطبین را این نکته واضح است و مبرهن که در آن دوران با اندک امکاناتی نازل ،تا چه حد می شد به عیش پرداخت و محدوده این رفتار و افعال تا چه میزان و مقدار می توانسته است،بوده باشد.فقط می ماند آنچه که بر راعیان وعموم با این سنخ افعال گذشته و این هم چندان بی راه نبوده که به این صورت ،عقودی که شاه در اوان کودکی شاهزادگان با طرزرفتار با ایشان ، دل شاهزادگان درباری را نهاده بود. ،به این سنخ افعال، اندکی هم شده فراخ و گشایش یابد!
فی المثل بعد از گذر اندی زمان که پختگی بر عبد الحسین میرزا غالب آمد و تا حدودی وافر عقودی که به واسطه رفتار پدر بر دل داشت ،بدر نمود،مصمم به گزینش ذوجه ای بر خود از اشراف محل نمود تا باقی عمر با اطفالی که با این ازدواج حصول بر شاهزاده خواهد شد اجاق خود و خاندان را کماکان محفوظ دارد و روشن تا مبادا نسل قجری از این مرز و بوم خدایی ناخواسته، رخت بر نبندد.
تا از خاطر به در نکرده ام معروض به این نکته هم شوم که شاهزاده به سبب حکمرانی خلفی که در بلاد تحت حاکمیت بر شاه به انجام رسانده بود و هیچگاه کمر به سرکشی شاه مملکت نبسته بود ،شاه ایشان را به لقب ضیاء الدوله مفتخر و منسوب فرموده بود! تا قربی افزونمایه، ما بین شاه و شاهزاده پدید آید که حتی مستقبل پیشامد های بعدی که شاه به دست میرزا رضای کرمانی ترور شد که می دانیم و می دانید باز هم عبد الحسین به ولیعهد شاه وفادار ماند و همچنان لقب ضیاء الدوله گی را محفوظ بود.
پیرو وقایع اتفاقیه بعدی در انتساب و تاجگذاری مظفر میرزای بیمار باز روزگار بر وفق مراد بود مر عبد الحسین میرزا را، چون شاه جدید هم چون شاه معدوم روابط حسنه ای با عبد الحسین می داشت یا بهتر بود عرض می کردم که عبدالحسین این را می پسندید که با تمام شاهان این خاندان که خود نیز از خون آنان بود مسامحه نماید و در آرامی ادامه حیات دهد تا در قلمرویی از حکومت مکسوب،و با خدم و حشمی که بر خود برگزیده بود بی دغدغه باقی عمر سپری کناد.
اما روزگار آنگونه که خواهانیم و خواهانند به خیر، سپری نمی شود و چون مماثلی از امتثال ،در همیشه بر یک پاشنه نخواهد چرخید! و این همان شد که قیامی پی گرفت از باب خواستی مشروع و مشروط که قائمان بر آن تقابل به مثلی با خاندان قجر جستند و خواستند که شروطی بر سلطنت مقتدرانه! اعمال نمایند که در حالت تداوم آن به خاستی مشروع ،امید به تصحیح وضع به خیر می نمود ولی با دخول واسطه گان معروف و واضح چون اجنبی جماعت که آنچه خود جسته و یافته بودند بی نظر تدقیق به فرهنگ این مرز و بوم ،تلقین نمودند تا خود هم از ماحصل آن بی بهره نمانند.، که شد همان مشروطه ای که می دانیم و می دانید.
باب رابع:ازدواج رسمی عبدالحسین میرزا ضیاءالدوله:
در گیرو دار حوادث حاکی از مشروطه بود که مردم و رعیان قلمرو حاکمیت عبد الحسین ضیاء الدوله هم سر به ناسازگاری و اغتشاش نهادند به تبع رسمی که مملکت را به واسطه مشروطیت فرا گرفته بود، ولی عبد الحسین با سرکوب اندک اغتشاشات محدود خود، این مشکل را بر خود مرتفع وهموار ساخت و پی نوشته عرایضم با فخر النساء، دخت فخر الدین بیگ از خوانین آن بلاد – که اصالتی روس هم داشت - پیوند ازدواج بسته و به تولید ابن و دخت همت گمارد.بی اینکه دغدغه ای از اوضاع فعلی مملکت بر خود و خاندانش راه دهاد. اندک اندک کهولت سنی با گذر ازمنه بر عبد الحسین میرزا غالب می آمد و این شد که ماحصل ازدواج با فخری دو فرزند شد یکی دختر و دیگری پسر به نام های عبدالعلی میرزا و شاهزاده بانو که میرزا ی عبد العلی هم همان ترکه ی معروف از خاندان شاهی بود که بی واسطه می بایستی اطلاق به مقبول می شد. در این اوضاع و احوال بود که شاه بیمار درگذشت و با درگذشت شاه و تکیه زدن محمد علی میرزا بر اریکه قدرت،باز اقتدار جنون به خاندان قجری رو کرد و با به توپ بسته شدن مجلس مشروطه و تعطیلی آن مابین شاه و عبد الحسین میرزا که اکنون سالهای پایانی زندگی را سپری می کرد الفتی ایجاد شد واین شد که عبد الحسین در همه گاه ازمحمد علی شاه به عنوان اقتداری بر خاندان قاجار بعد از آغا محمد خان ،سخن به نیکی می نمود.ولی آنگونه که میدانیم و می دانید این اقتدار تداوم چندانی نیافت و احمد میرزا در عنفوان کودکی موروث خاندان و تاج و تخت قجری شد که این رویداد هم مصادف شد با در گذشت عبد الحسین ضیاء الدوله .بدین ترتیب بعد از عبد الحسین بالطبع هدایت خاندان ضیاء ،بر عبدالعلی اوفتاد و باقی ماجرا...
باب خامس:حوادثی اندک از زندگانی عبدالعلی میرزا:
اما عبد العلی میرزا که به سبب دخل در مباحثی از دست مشروطه و وقایع زندگی عبد الحسین تا حدودی وافر،مورد کم عنایتی تا این نقطه از مقال باقی بود، خود نیز به تعین و بالاجبار تا حدودی از اوضاع سیاسی و حکومت با دلیل مهجوریت قجر در دوران حکومت احمد شاه بدور مانده بود. فقط از آنچه قابل به ذکر است این که، در دوران جوانی و به خواست و پیشنهاد پدر وارد مکتب نظام شده بود و در نظمیه محل حکومت سابق پدر به ریاست انتظام شهر اشتغال داشت و البت دارای بالا ترین رتبه نظامی بود که بعد ها با درجه سرهنگی و سمت ریاست شهربانی، باز نشسته گشت.مقارن حضور عبدالعلی میرزا چندین رویداد سیاسی و اجتماعی به وقوع پیوست که من جمله آن ایجاد فرقه دموکرات آذربایجان به جهت خود مختاری این بخش از سرزمین ایران بود که به تبع آن ،محل تحت فرماندهی انتظامی عبدالعلی میرزا را هم شامل شد و بی نصیب از شرایط نماند. که البته در همان یک سال حکومت این فرقه عبدالعلی همه گاه در تحت فرمانبرداری از نظمیه مرکز باقی مانده بود و این رفتار بعد ها بعد از سرکوبی فرقه هم ،موجب رضایت شخص شاه و نظر مساعدش در مورد ابقاء عبدالعلی کماکان در سمت ریاست شهربانی شد.و بعد از بازنشستگی هم ایشان جزو رجال مطرح و از معتمدین مردم شهر به شمار می رفتند که تا سالها کسانی که ایشان را شناخته و به مصاحبت با ایشان اشتغال داشتند به نیکی از عبد العلی میرزا یاد می نمودند .البته عبد العلی بعلت مستفید شدن ایران آن روز از برکت ثبت و ضبط اشخاص و املاک در مستندات اداری و صدور شماسنامه، نامی از فامیل را بر عنوان خاندان فعلی خود در این نقطه از حضور بر گزیدند، که شدند عبدالعلی ضیایی و بعلت وجود پسر عمو ها و مختص بودگی نام ضیاء بر این خاندان ،جهت جلوگیری از اخطلاط نام، به سه دسته تغیر به اشتقاق از ضیاء یافتند که شدند ضیایی مهر و ضیایی و امیر ضیایی و قس علی هذا...
در صورت دخول و غوص در مطلب بعلت وفور وقایع و رویدادهای دیگر، اینجانب راقم سطور بعلت کم طاقتی و کم حوصلگی تاریخی تا این قسمت بسنده کفایی را بر خود و بالطبع بر مخاطبین نسختم بر گزیدم و امید به این را از کف بدر نخواهم کرد که در ازمنه ای نه چندان دور توفیق تداوم مبحث و گشایش مقال را بیابم تا قوام مطلب به صحت و سلامت و کمالت متصف و متصل شود .تا مطلوب این حد از توان ،والسلام
شنبه 16 شهریور ماه سال 1387
یارانه...
یارانه
سوبسید را به نام تو یارانه خوانده ام
این سقف آبکش شده را خانه خوانده ام
بامهره های چرتکه مقروض سی نفر
بیش از همین به صفحه ی رایانه خوانده ام
از طرز پوشش و سکناتم مشخص است
خود را درون آینه ریحانه خوانده ام
در رفت و آمدند ز اقواممان مدام
منزل کجاست ؟ مرکز پایانه خوانده ام
هم گاز قطع گشته و هم آب و برقمان
ظلمات را نشست شب و شانه خوانده ام
از بس که داغ تازه کن شعله ی من است
این همسر مخدره پروانه خوانده ام
بسته است راه حلق مرا " هسته " ی هلو
این دام زا به را شده را دانه خوانده ام
یادش بخیر نان و پنیری که داشتیم
روباه را به لهجه ی مرغانه خوانده ام
خون می خورند مردم بورکینا فا سو یی !
این عادت از جریده ی ماهانه خوانده ام
در دسته بندی کلماتم غلط ترین
جمله ز ژاژ خواهی بیگانه خوانده ام
گفتند :" یافت می نشود آنم آرزوست ...
را استجاب دعوه ی جانانه خوانده ام
در یک هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین
پیمانه پیر میکده دیوانه خوانده ام !
با خط فقر ویژه به مقصد رسیده ام
حالا که این مغازله پر چانه خوانده ام
بس کن که برق آمد و اعلام می کنند
آمار خوردنی که چه جانانه خورده اند !!!
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387
رباعیات استاد !
با موی سپید طرح مش می خواند
با حنجره ای که خش و خش می خواند
این مرد بلند قامت چاقالو
سرکار خانم ! واسه دلش می خواند ...!
***
انبوهی ریش از رخش منجلی است
از شورشیان فرقه ی جنگلی است
محمود من این ایاز شیرین حرکات
تمثال مبارک قجر فتحعلی است !
***
وسط کله طاس چون بیضه
شق و برنده راست چون نیزه
این که شد وصف ...بی خیالش عمو
طرف استاد ناصر{ ...}؟؟؟
***
شکر ناب صرف پشمک شد
شیر بیشه شکار لکلک شد
قسمت صورت ۳ تیغ تو هم
ریش و پشم و عصا و عینک شد !
دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
پدر ...
برادر را برادر می شناسد
زنان را جمله خواهر می شناسد
پس از عمری زد و خورد دل انگیز
پدر را دست مادر می شناسد !
***
سوار اسب و قاطر زار و خسته
ز غر غر های مادر دل خجسته!
در زحمت به روی خلق بسته !
پدر یعنی دو دست پینه بسته ...
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387
با برنج ...قرائت شده در حلقه رندان !
با برنج ...
"ای خرم از فروغ رخت" قیمه یا برنج
افتاده ایم در به درت کیمیا برنج
رفتند پر کشان به عدم پا برهنه باز
مرغ از دری و گوشت ز دروازه ...تا برنج
سیلی نقد کیسه ی هندی ز دست رفت
حلوای نسیه کو ببرم ...بی نوا برنج
اشتر کجا برابر مرد است در قصاص
جایی که هست جان مرا خون بها برنج
دست دعای دیگ سحر شکوه می نمود
یارب کجاست غلغله ی لوبیا برنج !
***
شالی ز شرم پاچه ی خیسش حرام شد
این سینمای" پرفشنل "بی کلام شد
یک کیسه ریخت توی خیابان هزار دست ...
چون مرغ دانه دانه بچیدند آنچه هست ...
"ای برتر از خیال و غیاث و گمان" و حیف ...
باتو چه حالها که نبردیم با تو کیف ...
خوان بود و ما و روی سپید و مش سرت
مرغی و گوجه ای و قدت ناز پیکرت
سیمین ساقهای تو در روغن اوفتاد
چشم حسود بود که بر خرمن اوفتاد
حالا تمام سفره بیابانکی شده
در رفته فیض حوصلمان عینکی شده
حالا برنج هندی دردانه نوشمان
این تحفگان رندی بیگانه نوشمان !
از این به بعد قوت زبان بسته می خوریم
آن هم نشد سه وعده غذا" هسته "می خوریم !
***
زرد است روی شالی رشتی هلا برنج
مانده است کار خلق خدا با خدا برنج ...!






